سوتی های شنیدنی
سوتی های شنیدنی
* منم عینههههههو این یتیما یه گوشه کز کرده بودم و گریه میکردم و میگفتم: "من مامنو موخووام".
یه سربازه اومد پیشم گفت: پسر جون اسمت چیه؟؟؟؟؟
من: محمد.
سرباز: ببین محمد جان ما مامنتو پیدا میکنیم اگه قول بدی گریه نکنی و به سوالام درست جواب بدی.
من: باشیییییییییی.
سرباز: محمد جان خونتون کجاس؟؟؟
من: پهلو خونه سارا اینا (دخمل همسایمون)
سربازٍ :نه منظورم اینه که کدوم خیابون؟؟؟
من: خیابون سارا اینا
سربازه :|||
یکی دیگه اومد بنظر سرباز نمیومد گفت: بذار خودم ازش بپرسم: پسر جان خونه سارا اینا کجاس؟؟؟
من: پهلو خونه ما...
یهو کل ملت از خنده کف کلانتری هیلیکوپتری زدن!!!
الان که فک میکنم میبینم از همون بچگی هم فقط به درد این میخوردم موجبات خنده و شادی دیگرون رو فراهم کنم.
* دوستم مژگان با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور
شده باهاش عروسی کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر
خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه، این آقا هم گیر داد که دفتر
خاطراتتو بده من بخونم!
از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتن یه
دفتر خاطرات تقلبی واسش، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم، 10 جور خودکار
واسش عوض کردم، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...
مژی
هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری
دوست نیستم و خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انسانیت برام
مهمه و ...
بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر، دفتر
خاطراتو برد تقدیم ایشون کرد ... آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات
رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت: منو چی فرض کردی؟
اینکه سالنامه 1391 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟...
و اینگونه بود که مژی هنوز مجرد است..
* قضیه مال چند سال پیشه که با خاندان رفتیم خواستگاری واسه یکی از دوستان ...
همه
نشسته بودن و آخرای مجلس بود (اصن مذاکرات خوب پیش نرفته بود) که من حالت
اضطرار دسشویی شماره 1 (کوچیک) رو حس کردم. با یه اشاره به پدرم قضیه رو
گفتم اونم با اشاره به مامانم گفت و مامانم با یه چش غره ی فجیع و دلربا
فهموند که از جات تکون نخور.
تو همین آژیر قرمز بود که عروس قضیه رو
فهمید و اونم به باباش با ایما و اشاره فهموند باباش هم به بابام گفت بابام
هم بلند داد زد: سرویس بهداشتی کجاست فرشید یه کار کوچیک داره؟ و مادر
عروس راه و نشونم داد.
تو دسشویی اعصاب مصابم ناجور داغون بود و زیر لب
به زمین و زمان لعنت می فرستادم. اصن حواسم به شیر آب که باز مونده نبود.
همونجوری داشتم دستام رو می شستم که اومدم طی یک حرکت تکنیکی شیر رو ببندم و
پامو آوردم بزنم رو شیر اهرمی که خورد زیر شیر و شیر کامل باز شد و هول
شدم پام و آوردم پایین که گیر کرد به شلنگ و جهت شلنگ از حالت عمود درومد و
بست پلاستیکی که با یک پیچ بسته شده بود کنده شد و خودش و شلنگ پخش زمین
شدن! (دقیقا کمربند به پایین شلوار به حالت شلپی درومد)
حالا من مونده بودم و یه شلوار کاملا خیس با یه خرابکاری وحشتناک!
اومدم
درستش کنم که یاد این فیلمای کانال 5 افتادم (شاید برای شما اتفاق بیفتد)
همیشه میگه اول کار که خرابکاری کردی برو خودت رو لو بده! منم خیلی شیک و
مجلسی مامانم و صدا زدم و همه در نهایت ناباوری شاهد خیس شدن یک جوان 19
ساله دردسشویی بودند.
حدود یک دقیقه همه :| بودند. بعد یهو بابام :D
اینجوری شد و با صدای بلند خندید و بعد همه شروع کردن به خنده و مامانم
اومد دم دسشویی و (دلم می خواست گریه کنم آخه انقدر خیس بودم که نمیتونستم
برم بیرون داشت چکه میکرد!) جورابام رو درآورد و به هر زحمتی بود رفتم تو
راه پله وایستادم و منتظر که ملت بیان بیرون، در همین لحظه سوپرمن زنده
شد(دامادو می گم) و به پدر عروس گفت مته دارین؟ اونم رفت مته آورد و شروع
کردن به بازسازی خرابکاری بنده. حالا منم رو پله ها پلیز ویتم! خلاصه کنم 1
ساعت من ول معطل بودم که خرابکاری درست شد و همه با خنده تشریف آوردن
بیرون...
فقط و فقط بخاطر کار من وصلت سر گرفت و الان این خانواده 1 بچه
دارن که هفته ی پیش بدنیا اومد. کلا خواستم بگم توصیه های کانال 5 رو جدی
بگیرین!!