دلبسته ی کفشهایم بودم    

 کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی ام بودند    

 دلم نمی آمد دورشان بیندازم ، هنوز همان ها را می پوشیدم    

 اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند    

 قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد    

 سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود    

 می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم

 و می گفتم :  چقدر همه چیز دردناک است    

 چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم  -

 می نشستم و می گفتم :  زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار

 می نشستم و می گفتم  :  خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است

 می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمی رفتم

قدم از قدم بر نمی داشتم - می گفتم و می گفتم -

 

 پارسایی از کنارم رد شد

 عجب !  پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

 مرا که دید لبخندی زد و گفت :  خوشبختی دروغ نیست

 اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است

 و زیباترین خطر- از دست دادن

 تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای -

 برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور

 جرات کن و کفش تازه به پا کن .

 شجاع باش و باور کن که بزرگ تر شده ای

 رو به پارسا کردم، پوزخندی زدم و گفتم :

 اگر راست می گویی ، پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

 پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :  من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

 که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود

 پس هر بار، دانستم که قدری بزرگتر شده ام

 هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم

 تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت

 حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست

 وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست