جمعه ای نزدیک...

دیدگانم را باور نمی کنم تا ببینم اطرافم را ، که چه می گذرد . شاید در همین نزدیکی دیده باشم سرور و مولایم را ، چه کنم که چشم دل ندارم ، آقا ببخشید مرا . نمی دانم از من راضی هستید یا نه ، نمی دانم مرا دوست دارید یا نه ، اما می دانم که این گنهکار را می بینید . 

مولای من ، من حقیری هستم چشم انتظار ، جمعه ها را می شمارم . آقا جان غروب جمعه ها دلم از هر لحظه دیگری بیشتر برای شما تنگ می شود ، نمی دانم چرا ... شاید به این خاطر است که جمعه هم از نیامدن شما در غروبش دلگیر می شود . هر چه فکر می کنم می بینم جمعه ها بیشتر از من انتظار ظهورت را می کشند و دلتنگت هستند . مولای من چشم انتظاری خیلی سخت است و تو خود می دانی که چقدر دلم برایتان تنگ است ، پس کی می آیید .

امید این دارم که در جمعه ای نزدیک صدای « انا المهدی » شما را خواهیم شنید و برای ظهور حضور با شکوهتان دنیا را آذین می بندیم . 

اللهـم عجــل لـولیـــک الفـــرج